ان یکی خر داشت و پالانش نبود یافت پالان گرگ خر را در ربود
کوزه بودش اب می نامد بدست اب را چون یافت خود کوزه شکست
شه طبیبان جمع کرد از چپ و راست گفت جان هر دو در دست شماست
جان من سهلست جان جانم اوست دردمند و خسته ام درمانم اوست
هر که درمان کرد مر جان مرا برد گنج و در و مرجان مرا
جمله گفتند جان بازی کنیم فهم گرد اریم و انبازی کنیم
هر یکی از ما مسیح عالمیست هر الم را در کف ما مرهمیست
گر خدا خواهد نگفتند از بطر پس خدا بنمودشان عجز بشر
هر چه کردند از علاج و از دوا گشت رنج افزون و حاجت نا روا
ان کنیزک از مرض چون موی شد چشم شه از اشک خون چون جوی شد
شه چو عجز ان حکیمان را بدید پا برهنه جانب مسجد دوید
رفت در مسجد و سوی محراب شد سجده گاه از اشک شه پر اب شد
چون به خویش تن امد ز غرقاب فنا خوش زبان بگشاد در مدح و دعا
ای همیشه حاجت ما را پناه بار دیگر ما غلط کردیم راه
لیک گفتی گر چه میدانم سرت زود هم پیدا کنش بر ظاهرت
در میان گریه خوابش در ربود دید در خواب او که پیری رو نمود
گفت ای شه که حاجاتت رواست گر غریبی ایدت فردا ز ماست
چونک اید او حکیمی حاذقست صادقش دان کو امین و صادقست
چون رسید ان وعده گاه و روز شد افتاب از شرق اختر سوز شد
بود اندر منظره شه منتظر تا ببیند انچه بنمودند سر
دید شخصی فاضلی پر مایه ای افتابی در میان سایه ای
میرسید از دور مانند هلال نیست بود و هست بر شکل خیال
ان خیالی که شه در خواب دید در رخ مهمان همی امد پدید
شه به جای حاجیان پیش رفت پیش ان مهمان غیب خویش رفت
گفت معشوقم تو بودستی نه ان لیک کار از کار خیزد در جهان
دست بگشاد و کنارنش گرفت همچو عشق اندر دل و جانش گرفت
دستو پیشانیش بوسیدن گرفت وز مقام و راه پرسیدن گرفت
ترجمانی هر چه ما را در دلست دستگیری هر که پایش در گلست
چون گذشت ان مجلس و خوان کرم دست او بگرفت و برد اندر حرم
قصه ی رنجور و رنجوری بخواند بعد از ان در پیش رنجورش نشاند
رنگ وروی و نبض و قاروره بدید هم علاماتش هم اسبابش شنید
گفت هر دارو که ایشان کرده اند ان عمارت نیست ویران کرده اند
دید رنج وکشف شد بر وی نهفت لیک پنهان کرد و با سلطان هیچ نگفت
دید از زاریش کوزار دلست تن خوشست و او گرفتار دلست
هر چه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق ایم خجل باشم از ان
در تصور ذات اورا گنج کو تا در اید در تصور مثل او
چون حدیث روی شمس الدین رسید شمس چارم اسمان سر در کشید
واجب اید چونک امد نام او شرح کردی رمزی از انعام او
من چه گویم یک رگم هشیار نیست شرح ان یاری که او را یار نیست
شرح این هجران و این خون جگر این زمان بگذار تا وقت دگر
صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق نیست فردا گفتن از شرط طریق
گفتمش پوشیده خوشتر سر یار خود تو در ضمن حکایت گوش دار
گفت مکشوف و برهنه بی غلول باز گو دفعم مده ای بوالفضول
پرده بردار و برهنه گو که من می نخسپم با صنم با پیرهن
گفتم ار عریان شود او در عیان نه تو مانی نه کنارت نه میان
ارزو می خواه لیک اندازه خواه بر نتابد کوه را یک برگ کاه
ادامه در دیوان شمس